#ما_پنج_نفر_پارت_344
چند دقیقه بعد با صدای زهرا که می گفت:
خوبین آقا احسان؟
بفرمائید چایی..
سرمو بلند کردم:
مرسی خوبم... خیلی ممنون...
بعد از خوردن چایی از جام بلند شدم و به سمت اتاق ساغر حرکت کردم...
ساغر:
توی افکارم غرق بودم که صدای در رشته
ی افکارمو پاره کرد .
بدون اینکه سرمو از روی زانوهام بلند کنم بفرمائیدی گفتم چون می دونستم که غیر از زهرا کسی نمی تونه باشه .
چون بچه ها هیچ کدوم خونه نیستند..
چند دقیقه گذشت دیدم صدایی نمیاد سرمو بلند کردم که دیدم احسانه اومدم چیزی بگم که دستشو به معنی سکوت آورد بالا و شروع کرد به حرف زدن
romangram.com | @romangram_com