#ما_پنج_نفر_پارت_343


اون..

با صدای زهرا رشته ی افکارم پاره شد و توی دلم خودمو به خاطر این فکرای بی مورد سرزنش کردم.

_ احسان به چی زل زدی؟

2 ساعته دارم صدات می کنم چرا نمیای تو؟

_ ها... من؟... ببخشید الان میام... رفتم توی سالن و روی مبل نزدیک تلویزیون نشستم

_تنهایی زهرا بچه ها کجان؟..

زهرا که توی آشپزخونه در حال ریختن چایی بود با صدای نسبتا بلندی گفت:

سارا و لعیا که رفتند خرید فاطمه هم با عرفان رفته بیرون دنبال کارهای عروسیش می دونید که چند وقته دیگه عروسیشونه ساغرم که.. پوففففف...

این روزا خیلی کم از اتاقش میاد بیرون.

دانشگاهم نمیره و میترسم این ترم و بیوفته.

اصلا دیگه به فکر هیچکس حتی خودش نیست و مث یه مرده متحرکه.

به روانشناسشم که میگیم اینجوریه میگه عادیه!

سرمو بین دستام گرفتم..


romangram.com | @romangram_com