#ما_پنج_نفر_پارت_330

_ نترس آجی ایشالا که چیزی نمی شه...

چند دقیقه بعد دو تا مرد وارد اتاق شدند نگاه بدی به ما انداختند که تمام تنم لرزید .

یکیشون که انگار یکم سنش بیشتر بود به سمت ساغر رفت و چونشو با قدرت فشار داد که صدای آخ ساغر بلند شد

_ ولش کن لعنتی

_ نگاهی به من انداخت و گفت: حرص نخور خوشگله اول نوبت این خانومه نوبت تو هم می رسه با تو کارهای دیگه ای دارم و لبخند چندش آوری زد...

ساغر:

وقتی دستش ب من خورد تازه عمق فاجعه رو درک کردم!

_ ب من دست نزن عوضی

_ آخییی زبونتون انگاری خیلی درازه ولی اشکال نداره خودم کوتاهش می کنم...

به پسر کناریش اشاره کرد!

_مسعوددد..

اون پسر سمت سارا رفت سیلیی تو گوشش زد که سارا که در حال گریه کردن بود ساکت شد.

دست و پاشو گرفت و اونو به صندلی کنار تخت بست و به التماسهای منم هیچ گونه توجهی نکرد..

.وقتی که اون مرد که ظاهرا اسمش مسعود بود داشت سارا رو به صندلی می بست اون یکی به سمت من اومد با دستش یقه ی مانتومو گرفت و منو روی تخت پرت کرد...

romangram.com | @romangram_com