#ما_پنج_نفر_پارت_329


من خودم به رئیس گفتم اولش عصبانی شد ولی وقتی گفتم که درباره ی این دوتا تحقیق کردم و فهمیدم که اینا هم اینقدری برای سهرابی ارزش دارند که هر کاری ما بخوایم انجام بده...

قبول کرد و گفت که انتقام مرگ آرمانو از این دوتا جوجوی خوردنی بگیریم هر کاری با این دوتا بکنیم با عرفان سهرابی کردیم!

قهقهه ی مستانه ای سر داد و گفت: عالیه پسر... یه چیزیم به ما می رسه

****

حرفهای این دوتا مردو که شنیدم به خودم لرزیدم یعنی چی می خواست سرمون بیاد؟



چند دقیقه بعد ساغر هم به هوش اومد چون دست و پاهام بسته بود نمی تونستم از جام بلند بشم.

_ ساغر آجی جون خوبی؟

_ سارا چی شده؟ ما الان کجاییم؟

همه چیزو برای ساغر تعریف کردم... با صدای لرزونی گفت:

الان چی کار کنیم؟

_ توکل

_ من می ترسم سارا


romangram.com | @romangram_com