#ما_پنج_نفر_پارت_325


خب ببینید بچه ها من و امیر توی یه عملیات مهم هستیم دیگ آخرای کارمون بود داشتیم اون باندو منهدم می کردیم که متاسفانه من شناسایی شدم و الانم...

کمی مکث کرد و گفت:

برای اینکه منو تحت فشار بذارند می خواستند؛

دستی توی موهاش کشید و ادامه داد:

می خواستند که نزدیک ترین افراد منو گروگان بگیرند و این طوری هم که همکارام توی آگاهی به من خبر دادند؛ دوباره موهاشو چنگ زد،

اون دو نفر سارا و ساغرند...

زبونم بند اومده بود و هیچ صدایی رو نمی شنیدم.

فقط اون جمله توی ذهنم تکرار می شد:

اون دو نفر سارا و ساغرند..

اون دو نفر سارا و ساغرند...

اون دو نفر سارا و ساغرند...

با سوختن گونه ی سمت چپم به خودم اومدم و لعیا رو دیدم که در حالی که هق هق می کرد گفت:

گریه کن زهرا گریه کن آجی نریز تو خودت دیگ بسمونه طاقت بد شدن حال تو رو نداریمم زهرا...


romangram.com | @romangram_com