#ما_پنج_نفر_پارت_324

ما هر جا رفتیم دخترارو پیدا نکردیم من می خوام همه ی احتمالات رو در نظر بگیریم.

ببینید از اونجایی که ما و سرگرد مجد،

وقتی اینو گفت بعدش ساکت شد... همه با بهت به امیر نگاه می کردیم یعنی امیر پلیسه؟

پس چرا هیچی به ما نگفته بود؟

لعیا با بهت رو به امیر گفت:

باورم نمیشه امیر تو پلیسی؟

پس چرا چیزی به من نگفتی؟

_ ببین لعیا ما در حال انجام یه عملیات بزرگ هستیم که حتی فهمیدن یه نفر هم باعث ضرر برای ما می شه من می خواستم وقتی جواب قطعی رو گفتی بهت بگم...

تو چشمای امیر صداقت موج می زد...

لعیا چند وقتی بود که به این موضوع شک کرده بود چون که عرفان هر جا میره امیر هم دنبالشه.

ما هم با لعیا حرف زدیم و اونم گفت که چون امیرو دوست داره می تونه اگه ثابت بشه که امیر پلیسه با شغلش کنار بیاد .

ولی تعجب زیادش از این بود که فکر نمی کرد این حدس به واقعیت تبدیل بشه..

تازه یاد ساغرو سارا افتادم و با بغض رو به عرفان گفتم: خب آقا عرفان بقیشو بگو...

عرفان کلافه دستی توی موهاش کشید و با من من گفت:

romangram.com | @romangram_com