#ما_پنج_نفر_پارت_310

حتما یکی از پسراس!!

به لباسم نگاه کردم یه شلوارتنگ مشکی و یه بلوز یقه شل آبی کمرنگ...

به سمت در رفتم و درو باز کردم که در کمال تعجب آروین رو پشت در اتاقم دیدم!!

دوباره صحنه های اون شب نحس جلوی چشمم اومد و لرز خفیفی توی بدنم نشست...

آروین:

می تونم بیام تو؟

آب دهنمو قورت دادم فکر کنم تردیدو توی چشمهام دید که گفت:

ببین ساغر باید باهات درباره ی یه موضوع مهمی حرف بزنم به خدا کارت ندارم.

از جلوی در کنار رفتم و با دست به صندلی کنار تخت اشاره کردم و خودمم روی تخت نشستم...

نگاهشو دور اتاق چرخاند و بعد مستقیم به چشهام زل زد و شروع کرد به حرف زدن...

پارسا:

صدای بم آروین سکوت اتاق رو می شکست و گره ی بین ابروهای من هر لحظه بیشتر می شد:

ببین ساغر اول اینکه به خاطر اون شب ازت معذرت می خوام یکم زیاده روی کرده بودم و حرفهام و کارهام دست خودم نبود.

من نمی گم چشم و گوش بسته ام نه اصلا!

romangram.com | @romangram_com