#ما_پنج_نفر_پارت_296

وقتی امیراون حرف و زد خیلی خیلی برای آبجی لعیای گلم خوشحال شدم.

چون امیر واقعا لیاقت لعیاروداره و میتونه خوشبختش کنه.

اینو از تعریفای عرفان فهمیدم فقط اینجاش خیلی باحال بود وخوشم اومد که امیر جلوی همه ما از لعیا خواستگاری کرد تا حالااینجوری شو ندیده بودم...

بعد از این که لعیا رفت توی اتاقش امیر هم رفت توی اتاق....

منم بلندشدم و رفتم توی آشپزخونه و پشت سر من زهرا و سارا هم اومدن..

باکمک هم سفره رو پهن کردیم و بعد از این که ناهارو خوردیم هممون رفتیم که بخوابیم....

عصر که بلند شدیم پسرا رفته بودن و مادختراهم یکم غیبت کردیم و اون روز هم به پایان رسید.

صبح وقتی بیدارشدم اولین چیزی که دیدم عرفان بود...

توی خواب مثل پسربچه های ناز شده بود...

دلم براش ضعف رفت...

دستمو لای موهای لختش فرو بردم...

من عاشق این مرد بودم...

همینجور داشتم موهاشو نوازش میکردم ، چشماش بسته بود و بالبخندگفت:

شیطونی نکن دختربلا..

romangram.com | @romangram_com