#ما_پنج_نفر_پارت_290
_خودم میدونم!
-تو چشمام خیره شد وگفت:
آفرین که میدونی!
ساغر اومد وجعبرو داددستش.
احسان بعد از این که ضدعفونیش کرد و با باند بست گفت: باندش باید زودبه زود عوض شه وگرنه عفونت می کنه
چیزی نگفتم و به اتاقم رفتم و تااومدن دخترا ازاتاق بیرون نرفتم.....
امیر:
روی تخت نشستم و کلافه دستی بین موهام کشیدم.
توی تصمیمی که گرفته بودم شک داشتم ولی خب این دل بی صاحاب آروم نمیگیره.
با هر بار دیدنش ضربان قلبم هزار و هم رد می کنه.
خدایا خودت کمکم کن...
امروز روز پر کاری بود وقتی برگشتم خونه همه ی دخترا خونه بودند به همراه آرسام و پارسا...
romangram.com | @romangram_com