#ما_پنج_نفر_پارت_273
صبح که از خواب بیدار شدم گوشیم زنگ خورد مامان بود...
_بله؟
_سلام سارا خوبی مامان؟
_سلام بله خوبم شما خوبی؟
_خوبم دخترم.
یکم باهم حرف زدیم که گفت امشب خالم میرسه.
_مامان این چن سال خاله کجا بوده؟
_داستانش طولانیه ولی یکمش ومیگم.
ببین خالت میخواست با شوهرخالت ازدواج کنه که پدرم به شدت باهاش مخالفت میکنه خالت هم لجبازی میکنه و باهاش ازدواج میکنه و پدرم هم اونو طرد میکنه بعد از چن وقت که یه پسر به اسم آرسام به دنیا میاره به امید این که پدرم اونو بخشیده برمیگرده ولی پدرم اونو از خونه میندازه بیرون..
مامان آهی کشید و گفت:
یادش بخیر چقد اون موقع من و مادرم پیش پدرم گریه میکردیم ولی پدرم از حرفش برنگشت و حالا که چن سال از فوتش میگذره خالت تصمیم گرفته برگرده.
_مامان گفتی اسم پسرخاله آرسامه.
_آره! دکترم هست و اومده ایران داره ادامه تحصیل میده!
romangram.com | @romangram_com