#ما_پنج_نفر_پارت_272
برادر بنده پزشکن ازش یاد گرفتم که توی این شرایط تنفس مصنوعی و ماساژ قفسه سینه بهترین کاره اگه کاری با بنده ندارید من برم.
_خیلی خیلی ممنونم آقا خدانگهدار.
_خواهش می کنم .. .
این حرفو زد و رفت...
منم شروع کردم به ماساژ دادن قفسه ی سینش ولی فایده ی آنچنانی نداشت یاد حرف اون پسر افتادم: تنفس مصنوعی و ماساژ قفسه سینه بهترین کاره زیر لب زمزمه کردم: تنفس مصنوعی..
توی یه حرکت لبهامو رو لبهاش گذاشتم و شروع کردم به تنفس دادن حس خاصی داشتم... یکدفعه حالت تهوع بهش دست داد که من کنار کشیدم اونم هر چی آب وارد دهنش شده بود برگردوند و شروع کرد به سرفه کردن!
_ لعیا خوبی؟
سرشو به علامت مثبت تکون داد وقتی حالش بهتر شد بهش گفتم: آخه دختر این موقع شب توی دریا چی کار می کردی؟
اونم ماجرا رو برام تعریف کرد و منم یکم نصیحتش کردم.
وارد حیاط ویلا شدیم و لعیا بعد از تشکر از من و پرسیدن کامل ماجرا و اینکه چطور نجات پیدا کرده وارد اتاقش شد .
منم رفتم توی اتاقم ولی خوابم نمی برد و همش تصویر لبهاش جلوی چشمم بود .
ااااای خدااااااا این دختر دلربا آخر یه کاری دست من می ده...
سارا:
romangram.com | @romangram_com