#ما_پنج_نفر_پارت_270
_ خب بابا زود باشین فقط!!
زود آماده شدم و رفتم پایین سوار ماشین شدیم و رفتیم بازار تا شب توی بازار گشتیم و شام رو توی یه رستوران سنتی با کلی مسخره بازی خوردیم و روحیه ساغی کمی بهتر شدوبه خونه برگشتیم...
لعیا:
وقتی برگشتیم ساعت10 بود ولی من اصلا خوابم نمیومد هر کس رفت توی اتاقش تصمیم گرفتم که یکم برم توی ساحل قدم بزنم...
همیشه عاشق دریا توی شب بودم. همین طور که قدم می زدم و به دریا نگاه می کردم.
زیر لب آهنگ جادوگر گیسو از بنیامین رو زمزمه کردم...
افسونگر چشمای من آی چشمای جااااادوو...
جادوگر گیسو...
گیسوی تو آرامش این دستهای بی سو...
آهاااای دختر آفتاب..
شبها که موهات می ریزه رو بالش مهتاب....( قسمتی از آهنگ)...
به سرم زد که یکم برم توی دریا پاچه های شلوارم رو تا زیر زانو تا زدم و وارد دریا شدم.
دستهام رو از هم باز کردم و چشمهام رو بستم تا کمی آرامش بگیرم...
romangram.com | @romangram_com