#ما_پنج_نفر_پارت_269
یعنی آروین.. وای خدای من.
_زهرا من واقعا...
_ هیششش فهمیدم عزیزم آروم باش الان که خداروشکر اتفاقی نیفتاده پاشو صورتتو بشور بریم پایین می خوایم با بچه ها بریم خرید.
_ زهرا اگه پارسا نمی رسید چی می شد؟
اگه اون نجاتم نمی داد..؟
_ عه ساغر حالا که تموم شد و اتفاقی هم نیفتاد من می رم بیرون آماده شو تا 10 دقیقه دیگه باید پایین باشیا.
چیزی نگفت .
از در اتاقش رفتم بیرون که سارا گفت: چی شد زری؟؟
رفتم پایین و با اشاره به فاطی و لعیا رسوندم که بیان توی آشپزخونه وقتی اونها هم اومدن جریان رو براشون تعریف کردم و اونها هم یه عالمه به آروین فحش دادند.
همون لحظه ساغر اومد پایین و گفت:
به به آبجیای گل منو کشوندید پایین خودتون کنفرانس گرفتید...
همه ی ما این اخلاق رو داشتیم که غم هامون توی تنهایی هامون بود و می تونستیم خیلی زود روحیمون رو بدست بیاریم...
من: چرا بابا الان می ریم آماده می شیم حالا تو 2دقیقه صبر کنی طوری می شه؟؟
romangram.com | @romangram_com