#ما_پنج_نفر_پارت_256
_سارااااا!
_بلهههههه؟؟
_یه دیقه بیا!
_تو کارداری تو بیا!
_هوفففف از دست تو صب کن حالا میام.
به سالن رفتم و کنار سارا نشستم.
سارا به طرفم برگشت و گفت:
چی شده؟
_سارا؟
_جانم!
_سارا تصمیم بابام جدیه!
_کدوم تصمیم؟
اشک توی چشمام حلقه شد!
_این که با سامان ازدواج کنم و اشک از چشمام سرازیر شد.
romangram.com | @romangram_com