#ما_پنج_نفر_پارت_254

برو اونجا توی دستشویی منتظر بمون تا برم برات یه دست لباس بخرم و بیام

رفتم توی دستشویی و منتظر لعیا شدم بعد از نیم ساعت لعیا و ساغر در حالی که یه پلاستیک دستشون بود اومدند منم لباس هام رو عوض کردم و صورتم و جلوی موهام رو هم شستم و از دستشویی اومدم بیرون .

آرسام با خنده بهم گفت:

خانووووم کوچولو پستونکت رو پس دادن؟؟

_ فقط از جلو چشمهام دور شو تا نزدمت.

_ واااای سارا تو رو خدا این قدر ترسناک نشو شب خواب بد می بینما..

بدون توجه به اون رفتم و به همراه بچه ها کل شهر بازی رو زیر پامون گذاشتیم اگه بستنی هارو در نظر نگیریم در کل شب خوبی بود .

آرسام: بچه ها برم بستنی بخرم بیام؟؟

منم با حرص گفتم: لازم نکرده شما یه بار به ما لطف کردید برای هفت پشتمون بسه.

_ اصلا خوبی به شما ها نیومده...

بعد از یه عالمه کل کل رسیدیم ویلا و من رفتم توی اتاقم لباسم رو با یک لباس خواب قرمز عوض کردم و در کنار زهرا و با فکر کردن به اتفاق های امروز به خواب رفتم



زهرا:

صبح که از خواب بیدارشدم سارا توی اتاق نبود .

romangram.com | @romangram_com