#ما_پنج_نفر_پارت_253
خدااااااااا این چه وضعیه؟؟؟
از فرق سرم تا نوک انگشتهای پام پر از بستنی بود!!!
یک سینی که روی زمین افتاده بود و فکر کنم این بود که به صورتم برخورد کرده بود...
نشستم روی زمین و شروع کردم به اشک ریختن که تازه متوجه ی اطرافم شدم مردم به همراه بچه ها دور من جمع شدن و به جای کمک کردن به من فلک زده داشتن می خندیدن.
ای خدا اینم شانسه من دارم؟؟
با فکر کردن به سر و وضعم گریم شدت گرفت که آرسام با خنده اومد سمتم و گفت:
آخییی دختر کوچولو پستونکت رو ازت گرفتن داری گریه می کنی عمو؟؟ منم جیغی کشیدم و گفتم:
بی شعوور تو به چه حقی این همه بستنی رو روی من ریختی؟؟؟
هااااا؟؟
ببین چه به سره لباس هام آوردی؟ حالا من با این وضع چه جوری بیام بازی؟؟
من هنوز بازی مورد علاقم رو نرفتم.
_اوووخییی حرص نخور عمووو خودم فردا دوباره میارمت شهربازی!!!
دیگه داشتم از حرص منفجر می شدم کیفمو برداشتم و شروع کردم به دویدن دنبال آرسام کردم هر کس نگاهش به ما می افتاد نمی تونست خندشو کنترل کنه بچه ها هم که دیگه از خنده زمین رو گاز می زدند دیگه از بس دویده بودیم نفس کم آورده بودیم وقتی ایستاد تا نفس بگیره رفتم و با کیف توی سرش زدم که لعیا با خنده بهم نزدیک شد و سمتی رو نشون داد و گفت:
romangram.com | @romangram_com