#ما_پنج_نفر_پارت_241
لعیا:
خودمو به ریلکسی زدم ولی از درون آشوب بودم...
صدای بلند قلبم رو هنوز می شنیدم دستمو روی قلبم گذاشتم چون گفتم الانه که بیاد بیرون.
وقتی منو بوسید حس خاصی داشتم فکر می کرد از ترس غش کردم ولی من فقط چشمهام بسته بود و گرمای اون بوسه ی کوتاه ولی شیرین رو به خوبی حس کردم...
وااااااااااااای خدا چرا من اینطوری شدم؟
سعی کردم بهش فکر نکنم...
آروم آروم حرکت می کردم و هر چی آیه و صلوات بلد بودم توی دلم خوندم تا اون راه باریک تموم شد رسیدیم به یه چشمه ی فوق العاده زیبا !!
واقعا جای قشنگی بود !!
زهرا و ساغر خودشون رو روی تخته سنگ بزرگی که اونجا بود ولو کردند...
ساغر در حالی که با دستش خودشو باد می زد گفت:
وااااای خدا مردم از خستگی!!!
چقدرر راهش طولانی بود!!!
چقدر هوا گرمه!!!
romangram.com | @romangram_com