#ما_پنج_نفر_پارت_240
نمیشه نمیتونم.
سرمونزدیک تر بردم و یه بوس خیلی کوچولو رو لپش زدم.
با این حرکتم سریع چشماش باز شد و بادیدن صورت من که تقریبا به صورتش چسبیده بود چشماش گرد شد.
از دیدن قیافش زدم زیر خنده واقعا خیلی باحال شده بود از بغلم اومد بیرون و با اخم گفت :
_به چه میخندی؟
_هیچی!
اخمی کردو صورتشو اونور کرد.
عجب دختر پررویه یه تشکر خشک و خالی هم نکرد البته امیدوارم نفهمیده باشه ک بوسش کردم.
حقش بود نجاتش ندم تا حالش جا بیاد.
_اصلا تشکر لازم نیست خواهش میکنم وظیفم بود.
این حرف و زدم بلکه یکم خجالت بکشه
به طرفم برگشت و با لبخند خوشگلی گفت: بله که وظیفت بود وچشمکی زد و دوباره راه افتاد.
منم چیزی نگفتم و پشت سرش رفتم.
romangram.com | @romangram_com