#لالایی_بیداری_پارت_174
به سلاله که میرفت سمت خروجی نگاه کردم. برای محکم کاری دوتا پرده ی ورودی زده بودن که اگه اولی کنار رفت مجلس خانمها دید نداشته باشه.
با رفتن سلاله پرده کنار رفت و سعید که خم شده بود و سونیا رو هل می داد داخل پیدا شد.
سونیا با دیدن من خوشحال لبخند زد و گفت: سلام خاله اومدی؟
لبخند زدم و دستم و باز کردم و ب*غ*لش کردم و گفتم: آره خاله اومدم.
سعید با دیدن من گفت: اِه کی رسیدی؟
من: نیم ساعتی میشه. سلام خوبی؟
سعید لبخندی زد و گفت: سلام مرسی. قربون دستت این بچه رو تحویل مامانش بده. آیدین رو کشت بس که آویزونش شد. آبرومو برد گیر داد با خوآن می خوام برم دستشویی هر کاری کردم با من نیومد. آخرم خوآن مجبور شد ببرتش.
خنده ام گرفت آنقدری که این بچه پررو بود و به آیدین گفته بود خوآن تو دهن سعیدم افتاده بود.
با لبخند گفتم: باشه میدمش دست مامانش خیالت راحت باشه.
سعید: دستت درد نکنه.
romangram.com | @romangram_com