#لالایی_بیداری_پارت_173

بی حوصله نفسی کشید و گفت: بابا السا گفت دوربین دست توئه و بیای میاریش. خوب حالا دوربین کو؟
لبم رو گاز گرفتم و گفتم: وای یادم رفت. تو خونه جا مونده.
شراره چشم غره ای بهم رفت و گفت: کوفت. حالا چی کار کنیم؟
یک لبخندی زدم و گفتم: امشب رو حرص نخور تو. الان میرم به آرمین میگم بیارتش.

پایین دامنم رو گرفتم و راه افتادم سمت ورودی خانمها. چشم گردوندم و با دیدن سلاله خوشحال صداش کردم.
من: سلاله خاله جان یک دقیقه بیا این جا.
سلاله با دو خودش رو بهم رسوند و گفت: سلام خاله آرام اومدی؟
لبخندی زدم و دستش رو گرفتم و بردم بین حد فاصل دو تا پرده ی در و گفتم: سلام عزیزم آره تازه رسیدم. خاله یک کاری میکنی؟ میری بیرون به آرمین بگی از تو خونه تو کیف دستیم دوربین هست بیاره برام؟
سری تکون داد و گفت: آره الان میگم.

romangram.com | @romangram_com