#لالایی_بیداری_پارت_171

سری تکون داد و بی حرف دستش رو برد تو جیب شلوارش و راهش رو کشید و رفت پایین.
فرصت نداشتم به شرمندگیم فکر کنم. تند رفتم تو خونه و سریع چپیدم تو حموم و فقط در حد خیس کردن موهام دوش گرفتم. اومدم بیرون و موهام رو خیس خیس با کتیرا فر کردم و تند یک آرایش 10 دقیقه ای کردم. لباسم آماده به گیره جلوی در کمد آویزون بود.
پوشیدمش و با یک گیره موهای جلوی سرم رو کشیدم عقب و بستمش و بقیهی موهام رو باز انداختم دورم. وقتی مطمئن شدم که همه چیز خوبه رفتم سراغ کفشهای سفید مشکی پاشنه بلندم.
مانتوم رو برداشتم و تنم کردم و یک شالم انداختم رو موهام و از خونه رفتم بیرون.
خدا رو شکر تو پله ها کسی نبود. از ساختمون که بیرون اومدم خیلی دقت می کردم که وقتی راه میرم پاهام از چاک ب*غ*ل پیراهنم بیرون نیفتن. سرم رو انداختم پایین و رفتم سمت پارکینگ که صدای آهنگ ازش میومد.
بزن و بکوب به راه بود. یک لحظه سرم رو بلند کردم و به قسمت مردونه نگاه کردم. همه اش داشتم فکر می کردم که این آقایون بدبخت تو این سرما چه کار می کنن.
ولی با دیدن پارچه ای که مثل چادر بزرگی درست شده بود و بیشتر میز و صندلیها اون تو چیده شده بودن و یک روزنه مثل یک در داشت تازه فهمیدم که نه اونقدرها هم بی فکر نبودن و من فقط همون 4 تا صندلی بیرون چادر رو دیده بودم و فکر می کردم همه تو سرما نشستن.
سریع پرده ی جلوی پارکینگ رو زدم کنار و وارد شدم.
همزمان موجی از گرما و موسیقی به سمتم پرتاب شد.
چشم گردوندم و اول از همه نگاهم نشست رو صورت مهرانه که با اون لباس بلند نباطی رنگ خوشگلش نشسته بود بالای مجلس رو صندلیهای مخصوص.

romangram.com | @romangram_com