#لالایی_بیداری_پارت_152
فقط لبهام و تو هم جمع کردم.
دستی به صورتش و بعد گردنش کشید. موهاش ژولی پولی بود. با اون لباس توخونه که تیشرتش یه ورش بالا بود و یه ورش پایین کاملاً پیدا بود که بدبخت و از خواب خوش پروندم.
خوب شد فحشم نداد.
متفکر دستی به چونه اش کشید و آروم گفت: یه جورایی مثل هالووینه.
یهو براق شد سمتم و خوشحال گفت: ببینم شکلاتی آجیلی میوه ای چیزی میخوای.
خوشحال از اینکه این خنگ به دور از رسومات قدیم بالاخره فهمیده من چی میخوام سرم و تند تند تکون دادم.
خوشحال گفت: صبر کن ببینم.
رفت تو خونه. چون در و 4طاق باز گذاشته بود میدیمش. دور خودش گشت و از روی ظرف روی میز یه مشت چیزمیز برداشت و اومد سمت در.
خوشحال کاسه رو گرفتم جلوش. بدون اینکه خوراکی ها رو بریزه تو کاسه ام تکیه اش و داد به در.
یه لبخند کج زد که بیشتر از اینکه تعبیر خوبی داشته باشه بهش میخورد خباثت توش باشه.
romangram.com | @romangram_com