#لالایی_بیداری_پارت_140
سرو صداهای بیرون باعث شد برم پشت پنجره و خیره بشم به حیاط.
از صبح همین بساط و داشتیم. آخرین چهارشنبهی سال بود و طبق رسم هر ساله باید آش درست می کردیم. البته آشش شمالی بود آش گزنه یا همون آش ترش.
همهی خانم های خونه از صبح کار و زندگیشون و ول کرده بودن و دور هم جمع شده بودن تا بساط آش و علم کنن. مردها هم از ساعت 5 اومده بودن خونه. اونایی که شغل آزاد داشتن مثل بابای من و بابای پژمان از ترس ترقه و فشفشه و سیگارت و نارنجک بچه ها در مغازه اشون و بسته بودن و یه جورایی در رفته بودن و پناه آورده بودن به خونه.
تقریباً همه خونه بودن و تو حیاط. تو این سرما آتیش روشن کرده بودن و همه دورو بر آتیش یا کار می کردن یا بازی و مردها هم که فقط حرف می زدن.
یاد سالهای قبل افتادم. از وقتی رفته بودم این رشته همهی سعیم و کرده بودم که حداقل تو محلهی خودمون اکثر سنن قدیمیمون و درست انجام بدیم مثل همین مراسم چهارشنبه سوری.
لبخندم عمیقتر شد. چه روزایی که به حکم بزرگتری زور میگفتم و دخترا رو میفرستادم برای قاشق زنی. انقدر که ماها این کارها رو کرده بودیم بزرگترها هم یاد گرفته بودن و با ما هماهنگ شده بودن. در هر خونه رو که میزدیم دست خالی بر نمیگشتیم.
لبخند عمیقی زدم و رومو از پنجره گرفتم و مانتو و شالم و برداشتم و از خونه زدم بیرون و رفتم تو حیاط.
دخترا یه موکت پهن کرده بودن و یه ورش نشسته بودن و حرف میزدن. اون سمتش هم خانمها مشغول بودن.
یه وری نشستم کنار السا.
مینا: آره دیگه جات خالی بود آیدا باید میبودی و میدیدی.
romangram.com | @romangram_com