#لالایی_بیداری_پارت_136

حالا من دیگه روم نمیشد حتی به این پسرِ چشم غره برم. سونیای بی آبرو.
بدون جلب توجه از کنار همسایه ها رد شدم تا برم خونه. کنار در ساختمون السا دستم و گرفت و گفت: اگه بدونی شیوا جون چه شیونی میکرد. به زور نگهش داشتیم نیاد بیمارستان. می خواست بیاد اگه میومد و فرهاد و میدید حالش بد میشد.
سری تکون دادم و گفتم: خوب کاری کردین. بهتر شد نیومد. میومد دوباره بیهوش میشد مثل اون باری که پای فرزین زخمی شده بود. چیز زیادی هم نشده بود ولی شیوا جون همچین خودشو میزد که آخرش یه شب خوابوندنش بیمارستان.
السا: آره فرزین سر پایی درمان شد ولی شیوا انقدر فشارش پایین بود که نگهش داشتن. تو چقدر خونی شدی.
من: فرهاد و ب*غ*ل کرده بودم.
السا: برو خودتو بشور بوی خون و بیمارستان میدی.
سری تکون دادم و ازش جدا شدم و خودم و به خونه رسوندم. بهتر بود هر چه زودتر این خون و بوی بیمارستان و از خودم جدا میکردم بوش داشت حالم و بد میکرد.

چهار روز پیش با دخترا رفتیم و کلی پارچه خریدیم که بدیم فاطمه جون برامون لباس بدوزه. تو کل ساختمون یه ولوله افتاده. بعد از اینکه خبر بله دادن مهرانه به امید پیچید هیچکی دیگه رو پاش بند نبود.
اون جور که مهرانه تعریف می کرد روز خواستگاری با وجود استرسی که خودش نسبت به ظاهرش و عکس العمل خانواده ی امید داشت ولی کوچکترین رفتاری دال بر ناراضی بودن اونها به ظاهرش و آرایشش و لباس رنگیش ندیده.

romangram.com | @romangram_com