#لالایی_بیداری_پارت_135

فکم افتاده بود پایین. منِ بدبخت ترسناکم؟ من کجام ترسناکه؟ خوب اینم که اخمه چاقو کجا بود؟ چرا این افروز زلیل مرده جو سازی می کنه برام؟
داشتم با دهن آویزون بی اختیار آروم آروم با انگشت دست می کشیدم به خط ابروم که دیدم آیدین چرخید سمتم. سریع رومو برگردوندم که یعنی من حواسم به شماها نیست.
سونیا: حالا خاله رو میبری دکتر که خوب شه؟
آیدین: حالا باشه بعداً.
رگه های خنده ی تو صداش کفرم و در آورده بود. دستهام و مشت کرده بودم و دندونام و رو هم فشار می دادم. دختره ی نکبت حیثیت و رسماً به باد میده.
سونیا: من دوست ندارم کسی و ب*غ*ل کنی.
بچه ی حسود.
آیدین: چرا؟
سونیا دلخور گفت: وقتی من میرم ب*غ*ل عمو پژمان خاله السا بهم چشم غره میره و بعدم دعوام میکنه. بهم میگه ب*غ*ل عمو پژمان فقط برای اونه. منم می خوام ب*غ*ل خوآن فقط برای من باشه.
لبهام و گاز گرفتم و حس کردم صورتم از خجالت سرخ شد. آیدین با حرف سونیا قهقهه سر داد. جوری که همه نگاه ها برگشت سمتش و با تعجب بهش خیره شدن. اونم یه سرفه ای کرد و یه ببخشیدی گفت و با سونیا وارد ساختمون شد.

romangram.com | @romangram_com