#کوچ_غریبانه_پارت_235
داشت نگاهم می کرد.چشم های به گودی نشسته اش پر از اشک شد:
-اشتباه تو همین جاست.من دوستت داشتم مانی؛خیلی زیاد.شاید همین عشق بود که باعث شد به بیراهه برم.همین عشق بود که کم کم تبدیل به نفرت شد و زندگیمو تباه کرد.
-باورم نمی شه ناصر...تو یه عاشق واقعی نبودی.عشق آدمو با گذشت می کنه،آدمو فداکار می کنه نه لجباز و انتقام جو.
-نمی دونم،شاید حق با تو باشه.احساس من هرچی بود،دلم می خواست تو فقط مال من باشی و فقط به من فکر کنی،ولی هیچ وقت این طور نشد.
-من که داشتم با تو زندگیمو می کردم.شش سال مدت کمی نیست.شاید اگه به جای مسخره کردن،توهین کردن و خیانت کردن بهم محبت می کردی،اوضاع خیلی فرق می کرد.بالاخره منم آدم بودم.
-این جوری حرف نزن که پشیمون ترم کنی.همین الانشم از رفتار گذشته ام مثل سگ پشیمونم.
-ولش کن،بهتره گذشته رو یاد خودمون نیاریم.گذشته هر چی بود گذشت.بازگو کردن این حرفا چه فایده ای داره؟
-چرا،خوب شد که اومدی.الان احساس راحتی می کنم.شاید باورت نشه ولی توی این مدت که بستری بودم خیلی ها اومدن دیدنم،ولی همۀ اونایی که اومدن یه طرف،تو یه طرف.حالا اگه همین فردا عزرائیل بیاد سراغم ناراحت نیستم،فقط به شرط این که بدونم تو منو بخشیدی.
دست استخوانی اش را که بند بند انگشتان آن از زیر پوست پیدا بود میان دستم گرفتم و از صمیم قلب گفتم:
-من بخشیدم،خدای منم ببخشه و اگه این آزمایشه،هر چه زودتر شفای خیر عطا کنه.
romangram.com | @romangram_com