#کوچ_غریبانه_پارت_233
برد.در نگاه اول اتاق بزرگی را دیدم که شش تخت در دو طرفش قرار داشت که هیچ کدام خالی نبود. فضای اتاق با وجود ملاقات
کنندگانی که اطراف تختها ایستاده بودند شلوغ به نظر میرسید. الهه مرا به سمت یکی از تختها هدایت کرد و خودش آهسته برگشت.
تازه در این لحظه چشمم به شخصی افتاد که روی تخت دراز کشیده بود و ملحفه سفیدی تا روی سینه اش را می پوشاند. نگاهم به
چهره اش که افتاد قلبم لرزید (این ناصر بود؟!!) او هم متوجه من شد و سعی کرد لبخند بزند.
-سلام مانی...خوش آمدی.
صدایش ضعیف و نارسا به گوش می رسید.پوست صورتش به استخوان چسبیده بود و چشمانش آن برق و جلوۀ سابق را نداشت و در کاسه دو دو می زد.موهای پرپشت و سیاه رنگش کم پشت و کدر به نظر می آمد و لبهای گوشتالو و قلوه ایش بدحالت و دهانش به طرز عجیبی گشاد شده بود!از دیدنش به حدی جا خوردم که زانوانم دچار رعشه شد.عجیب این که تمام کینه ای که از او به دل داشتم در یک آن از میان رفت!روی صندلی کنار تختش نشستم و با صدایی که برای خودم نیز غریبه بود گفتم:
-سلام ناصر...تو اینجا چیکار می کنی؟
دوباره تبسم کرد.این بار متوجه شدم که دندانهایش هم حالت عادی نداشت.
-دارم تقاص پس می دم؛تقاص بدی هایی که به تو کردم.فکر نمی کردم این قدر سخت باشه!
-ولی من کینه ای ازت به دل ندارم.من خیلی وقته گذشته رو فراموش کردم.تو هم خودتو با این حرفا ناراحت نکن.
romangram.com | @romangram_com