#کوچ_غریبانه_پارت_231
دیگه گذشته. نمیخواد خودشو با این فکرا ناراحت کنه.
_ خودت بیا اینارو بهش بگو. اون میخواد تو رو ببینه. خواهش میکنم مانی، روی ناصرو زمین ننداز.این دم آخری بیا و خوشحالش
کن.
دودل بودم، با این حال از جا بلند شدم: باشه، الان میذارن بریم ملاقاتش؟
_ اره هنوز خیلی وقت هست.
_ سحرو چیکار کنم؟ بیارمش؟
_ بیار، بد نیست ناصر یه بار دیگه ببینتش.
یک ربع بعد سه تایی راه افتادیم. وارد بیمارستان که شدیم الهه پیش قدم شد.مسیری را که به بخش سرطانی ها میرفت می شناخت و
با شتاب پیش میرفت.
من و سحر هم با قدم های سریع دنبالش بودیم. برای یک لحظه متوجه سحر شدم. دستش توی دستم بود. احساس کردم کمی ترسیده.
romangram.com | @romangram_com