#کوچ_غریبانه_پارت_230
_ می دونم چی میگی...حقیقتش خود منم حسابی شوکه شدم...حالا چیکار باید کرد؟
_ فقط دعا. هیچ کاری از دست کسی بر نمیاد. هفته پیش منتقلش کردن به بیمارستان مجهزتر. بخشی که ناصر توش خوابیده همه
سرطانی هستن.
_ خودش میدونه چه بیماری گرفته؟
_متاسفانه آره. نمیدونم از کجا فهمیده. از وقتی فهمیده روز به روز مثل شمع داره آب میشه. تو این یه ماه اخیر اونقدر از بین رفته که
ببینیش باورت نمیشه این همون ناصره. امروز صبح که رفته بودم پیشش حالش از دیروز بدتر شده بود. ازس پرسیدم چیزی لازم
نداری؟ هر چی که دلت میخواد یا هوس کردی بگو برات بیارم. می دونی ازم چی خواست؟ خواست که تو رو ببرم پیشش. می گفت
میخوام از مانی حلالیت بگیرم ، چون فرصت زیادی ندارم.
دوباره به گریه افتاد.دستش را گرفتم: الهه جون از طرف من بهش بگو حلالش کردم. کینه ای ازش به دل ندارم.گذشته هر چی که بود
romangram.com | @romangram_com