#کوچ_غریبانه_پارت_222


-با این حرفایی که زدی می بینم حق داری پیشنهاد عزیز و رد کنی.اگه منم جای تو بودم سعی می کردم گزک دست مردم ندم.

-ترس منم از همینه.نمی خوام بهانه ای دست این و اون بیفته که بازم درمورد رابطۀ ما دونفر بدگویی کنن.مسعود طفلک که تا به حال جز دردسر و زحمت چیزی از طرف من عایدش نشده،منم که دارم با هر بدبختی که به سرم اومده می سوزم و می سازم،این وسط حرفای مردم مثل همون آش نخورده و دهن سوخته ست.

-جریان آش چیه؟

مسعود بود که توی آشپزخانه سرک می کشید.زهرا گفت:

-این همون آشیه که فوضولا رو باهاش می سنجن.تو باید از همه چی سر دربیاری پسر؟

-هر چی مربوط به مانی باشه خود به خود به منم ارتباط پیدا می کنه.

-اتفاقا این جریان آشم مربوط به شما دونفره.مانی داشت می گفت،اگه قبول نکرد بیاد پیش عزیز زندگی کنه،چون می ترسه جریان اون آش نخورده و دهن سوخته بشه.

-مانی درست می گه.هر چند منم خیلی دوست داشتم بیاد با ما زندگی کنه،ولی بهش حق می دم این درخواست و رد کنه.

جملۀ زهرا با لبخند همراه بود:


romangram.com | @romangram_com