#کوچ_غریبانه_پارت_221

قیافۀ عمه و زهرا وارفته بود.انگار انتظار رد این پیشنهاد را نداشتند.عمه گفت:

-خیلی دلم می خواست تو همدمم بشی عمه،ولی حالا که تو نمی یای مجبورم همون کاری رو که حبیب گفت بکنم.

-چی کار می خوای بکنی عمه؟

-می خوام اون دوتا اتاق اونور حیاطو بدم دست مستاجر که روزا تو خونه تنها نباشم.این جوری زهرا دیگه مجبور نیست هر روز بیاد پیش من بمونه.

یک آن پشیمان شدم که به درخواستش جواب رد دادم.به هر حال چاره ای نبود،باید از آنچه عقلم می گفت پیروی می کردم نه آنچه احساسم.

با آمدن آقا حبیب و مسعود که جعبه های شیرینی و بسته های میوه را حمل می کردند،جمع مان کامل شد.سحر به محض دیدن مسعود به سویش دوید و با خوشحالی از سر و کولش بالا رفت.گوشت گوسفند بین همسایه ها و مقداری هم برای نیازمندان تقسیم شد.روز آفتابی قشنگی بود.در نیمه های فروردین هوا کمی سرد به نظر می رسید.در کنار زهرا سرگرم نوشیدن چای بودم که سر صحبت را باز کرد:

-از ناصر چه خبر؟بالاخره برنامه ش چی شده؟

-راستش نمی دونم منم موندم بلاتکلیف.چند روز قبل الهه اومده بود پایین پیش مامان.دیدم مامان از تو حیاط داره سحر و صدا می کنه.فرستادم بره پیش عمه ش.وقتی برگشت چند تا بسته دستش بود،می گفت اینا رو عمه الهه واسم آورده.واسش لباس و کفش و یه مقدار اسباب بازی گرفته بودن.داشت بسته ها رو باز می کرد پرسید: ((مامان عمه می گه اجازه می دی فردا باهاش برم پیش بابا ناصر؟))نمی دونستم چی بگم ازش پرسیدم دلت واسه بابا تنگ شده؟انگار خجالت می کشید راستشو بگه گفت: ((دلم خیلی تنگ نشده،ولی دوست دارم برم ببینمش.))بهش گفتم باشه برو.فرداش وقتی از دیدن ناصر برگشت روحیه اش پژمرده شده بود.می گفت(بابا خیلی لاغر شده!مثل آدمای مریض شده!)می گفت(بابا از اینکه رفته بودم دیدنش خیلی خوشحال شد.ازم قول گرفته هر هفته برم بهش سر بزنم)ازش پرسیدم،خوب بابا دیگه چی می گفت در جواب گفت(اووه...ازم کلی سوال کرد...در مورد تو هم پرسید.گفت مامانت چی کار می کنه،کجاها می رین باهم؟کیا میان دیدنتون؟اینقده سوال کرد.گردنبندمو که دید،گفت چه قشنگه!اینو مامان واست خریده؟وقتی بهش گفتم اینو عمو مسعود برام خرید،خیره نگاش کرد و گفت خوب،پس عمو مسعود هم بیکار ننشسته؟)

-عجب آدم موذی و آب زیر کاهیه این ناصر!یواش یواش همه چیزو از زبون بچه کشیده.

-بذار بکشه من که چیز پنهونی ندارم.ناصر بدترین فکرا رو درمورد رابطۀ من و مسعود می کنه.بذار تو همین فکرا باشه.کسی که پرونده ش در درگاه خدا سیاهه اونه،نه من.تازه فکر می کنی فقط ناصر این جوری فکر می کنه؟تک تک خانواده ش،حتی مامان خود منم در مورد ما بد فکر می کنه.من همه شونو می سپرم به خدا فقط اونه که می تونه جزای آدمای بدبینو بده.

romangram.com | @romangram_com