#کوچ_غریبانه_پارت_215
-آره مامان من حاضرم،بریم.
داشتیم برای رفتن به منزل عمه حاضر می شدیم.عید قربان بود و عمه از روز قبل دعوت کرده بود که برای ناهار دور هم باشیم.امروز پدرم هم با ما همراه بود.مجید طبق معمول درش داشت؛بخصوص که باید خودش را برای کنکور آماده می کرد.مامان هم پادرد را بهانه کرد و از آمدن عذر خواست.وقتی بنز قدیمی پدرم مقابل خانۀ عمه متوقف شد،سحر پرسید:
-مامان امروز همه میان؟
پیاده شدم و پرسیدم:
-تا منظورت از همه کی باشه؟
از دو هفته قبل که محمد و خانواده اش به منزل جدید نقل مکان کرده بودند سحر هر بار از دیدن جای خالی آنها غمگین و کسل می شد؛شاید چون به پسرهای محمد انس گرفته بود.
-منظورم عمه زهرا اینا،عمو محمد اینا...
از زیرکی او خنده ام گرفت:
-آره،اونام که حتما هستن.امروز عمه می خواد گوسفند قربونی کنه،واسه همین همه رو دعوت کرده.حالا برو در بزن ببینم کیا اومدن.انگار بقیه زرنگ تر از ما بودند.فضای حیاط از سر و صدای بچه های زهرا و پسرهای محمد شلوغ و پر هیاهو به نظر می رسید.سحر هم به محض ورود به جمع آنها اضافه شد.زهرا مثل همیشه با آغوش باز با استقبال آمد.در حین احوالپرسی با او چشمم به گوسفند ذبح شده ای افتاد که آن گوشۀ حیاط نزدیک باغچه از پا آویزان بود و قصاب داشت شکمش را خالی می کرد.
-خوش اومدی...پس دایی و بقیه کوشن؟
romangram.com | @romangram_com