#کوچ_غریبانه_پارت_205

-من می دونم مامان،بابا ناصر با ماشین زده به یه نفر،بعدشم فرار کرده،بعدش آقا پلیسه اومد گرفتش بردش زندون.

-آره آقا جون؟!

-سحر بابایی مگه نگفتم به مامان چیزی نگو تا بعد؟

قیافۀ سحر حالت حق به جانبی گرفت:

-آخه مامان خودمه.دلم خواست بهش بگم.

خدا مرا ببخشد که از شنیدن این خبر خوشحال شدم.انگار آب خنکی روی دلم ریختند.بی اختیار گفتم:

-پس ناصر به سزای عملش رسید؟حالا طرف زنده مونده یا مرده؟

-می گن هنوز بیهوشه.معلوم نیست زنده بمونه یا نه.به هر حال ناصر حالا حالا ها درگیره.

-خانواده اش اعتراض نکردن که سحر پیش شما باشه؟

-نه نصیری خودش با من تماس گرفت گفت،مسئولیت نگهداری بچه رو قبول نمی کنه.

romangram.com | @romangram_com