#کوچ_غریبانه_پارت_187

-برو ناصر،نذار دهنم بازشه.من مثل اون آقا مصطفی بیچاره نیستم که وقتی سرش توی کارت شمارعه هاست نمی دونه دور و برش چه خبره...برو نذار پته اتو بیشتر از این رو آب بریزم.

دو قدم بلند به طرفم برداشت و تا بیایم به خودم بجنبم سیلی محکمی به صورتم نواخت.

-تو غلط می کنی پتۀ کسی رو بریزی رو آب،سگ کی باشی؟

به این سیلی ها عادت کرده بودم.بار اولم نبود.دیگر چندان برایم درد نداشت.درد اصلی را در قلبم حس می کردم وقتی می دیدم او این قدر بی شرم و حیاست که گناهش را کتمان می کند و به روی خود نمی آورد.که در مقابل چشمان من چه طور با زن همسایه نظر بازی و علم واشاره می کند.

حضور سحر که تازه از خواب بعداظهر بیدار شده بود و میان راهرو به حالت کنجکاو به من و ناصر نگاه می کرد مرا از ادامۀ مشاجره منصرف کرد.در حالی که به طرف او می رفتم نگاهی به ناصر انداختم:

-من دیگه هیچ جا با تو نمی یام.بعد از این برو هر غلطی دلت می خواد بکن.چشمی که نبینه،دلی هم نمی سوزه.

این بگو مگو یک هفته قهر به دنبال داشت.هر دو از هم زبان گرفته بودیم و ترجیح می دادیم کاری به کار هم نداشته باشیم؛گرچه او ظاهرا با کیف پول من کار داشت و در کمال تعجب می دیدم که هر روز مبلغی از آن کم می شود.

صبح با عجله سرگرم روبراه کردن سحر بودم.باید برای رفتن به آمادگی حاضر می شد.ساندویچ کره و مربا را درون کیفش گذاشتم و لباس هایش را عوض کردم.ناصر هنوز د رجایش خوابیده بود و به روی خود نمی اورد که باید به اداره برود.خود را جوری نشان می داد انگار سرما خورده و کسالت دراد.باورم نمی شد در نیمه های مهرماه واقعا مبتلا به سرماخوردگی شده باشد.به هر حال بی توجه به او دست سحر را گرفتم،کیفش را همراه با کیف دستی خودم برداشتم و با شتاب راه افتادم.اگر بموقه به اتوبوس نمی رسیدم دیرم می شد.فاصلۀ بین منزل تا مدرسۀسحر را با قدم های بلند طی کردم.موقع خداحافظی همراه با چند بوسۀ آبدار گفتم:

-ظهر که بر می گردی...

میان حرفم پرید:

romangram.com | @romangram_com