#کوچ_غریبانه_پارت_174


خوشبختانه شروع کار در شرکت(رعد)برای من باغ خوش شانسی همراه بود.بعد از ثبت نام سحر در مهد کودکی درهمان نزدیکی محل زندگی مان،حدود نیمی از حقوق من صرف نگهداری از او می شد این بهانه ای به دست ناصر داده بود که در هر فرصتی مرا دست بیندازد و کار کردنم را به تمسخر بگیرد،ولی یکی دو ماه بعد به خاطر سود فوق العادۀ شرکت در فروش قطعات یدکی و وسایل برقی،به سفارش آقای کسایی،رئیس شرکت،مبلغ قابل توجهی به حقوق کلِ کارکنان شرکت اضافه شد و این امتیاز فرصتی داد که علاوه بر کمک در هزینه های منزل،مقداری از درآمدم را به حالت سپرده در بانک پس انداز کنم.

با گذشت زمان،آپارتمان خالی ما هم شکل و شمایل بهتری به خود گرفت.قسمت پذیرایی با وجود مبل های زیبایی که در یک حراجی با قیمت مناسب گیر آوردم ظاهرا برازنده ای پیدا کرد.سرویس غذا خوری و تلویزیون را ناصر به صورت اقساط خرید.مهم تر از همه این که او به خواسته اش رسید و توانست اتومبیلی برای خود تهیه کند و بعد از آن مشکل رفت و آمد نداشته باشد.

عاقبت مامان قدم رنجه کرد و به دعوت رسمی مان جواب مثبت داد.پدرم قبل از این چند ین بار به دیدنم آمده بود،ولی مامان هر بار به بهانه ای پیشنهاد او را برای سر زدن به ما رد کرده بود.این بار فهیمه و رامین هم دعوت داشتند.دلم می خواست جمع خانوادگی مان کامل باشد.

در ابتدای ورود،مامان قبل از احوالپرسی نفس نفس زنان اظهار کلافگی کرد:

-وای...نباشه این آپارتمان.ذلیل مرده نفس آدمو بند میاره.حیف نیست؟خونۀحیاط دار سگش به این می ارزه.خدا رو شکر فهیمه که تو مجبور نیستی تو آپارتمان بشینی.ماشاءالله آدم وارد خونه ت که می شه دلش باز می شه.

نگاه شرمندۀ فهیمه و رامین به من افتاد.گفتم:

-حالا شما به بزرگواری خودتون ببخشید مامان .بوسه ام را به سردی جواب داد.مشغول احوالپرسی و خوش و بش با بقیه بودم که دوباره متوجۀ جملۀ مامان شدم:

-ناصر شنیدم تو هم بی معرفت شدی!راست می گن بچه ها وقتی پر و بال باز می کنن بی چشم رو می شن.

-چه طور مگه خاله اتفاقی افتاده؟


romangram.com | @romangram_com