#کوچ_پارت_168
سر تکون دادم و گفتم: حالا بي خيال!
صداش رو پايين آورد اما عصباني گفت: من دارم سر هر چي کوتاه ميام. ديگه چقدر؟ به همه چي گير ميدي!
با پوزخند گفتم: واقعا؟! چقدر هم که کوتاه اومدي!!!
خواستم شرط هاش رو بهش يادآوري کنم ولي انگار پاک فراموششون کرده بود! گفت: کم کم دارم فکر مي کنم همه ي اين ها اشتباهه. از اول اشتباه بود.
- پياده شو با هم بريم! اشتباه يعني چي؟ حرف هاي تازه ميشنوم!
جواب نداد. فقط نفس عميقي کشيد. جلوتر رفتم و با تهديد گفتم: مگه مرديکه داشت چي بهت مي گفت؟
- مي بيني... باز يه چيز ديگه پيدا کردي که گير بدي.
- پس يه گوشه وايسم بذارم هر غلطي بکني؟!
- با من درست صحبت کن!
ولي من عصباني تر از اين حرف ها بودم. گفتم: من بابات نيستم که به روم نيارم.
پوزخند زد و گفت: هر روز داري من رو پشيمون تر مي کني.
من هم پوزخند زدم و گفتم: عزيزم حالا؟ حالا پشيمون شدي؟ حالا که من دارم به خاطر اون ليست بلند بالات، دست به هر کاري مي زنم؟
ياد اون لحظه اي افتادم که تو پيچ دور آخر موتور داشت ليز مي خورد. عصباني تر اضافه کردم: حالا که من دارم از جون مايه ميذارم؟!!
پلک هاش رو بست و با دست شقيقه اش رو مالش داد. بعد آروم تر ازقبل پرسيد: منظورت چيه که از جونت مايه ميذاري؟
romangram.com | @romangram_com