#کوچ_پارت_167

ثابت ايستادم و با تعجب تکرار کردم: عمو مهدوي؟!!

- اهوم... دوست باباييم.

- که دوست باباييت هم هست! از کي تا حالا؟

پگاه با گيجي نگاهم کرد و لب هاش رو به علامت ندونستن تکون داد. سمت در رفتم و گفتم: برو عمه ات رو صدا کن.

- چرا؟

- بياد کارهاتون رو ببينه ديگه.

زمين گذاشتمش. سريع بيرون رفت. روي صندلي رکسان نشستم و از پنجره به بيرون نگاه کردم. دو دقيقه بعد برگشت و گفت: عمه ميگه کار داره.

رو به بچه ها که با هم کلنجار مي رفتند گفتم: بچه ها بريد خانوم مربيتون رو صدا کنيد!

چند نفر مثل اسفند از جاشون پريدند و کلاس ناگهان شلوغ پلوغ شد. بچه ها سمت در رفتند و من بلند بلند از حرکت خودجوشي! که راه انداخته بودم خنديدم. بالاخره رکسان با بچه ها وارد کلاس شد و با يه چشم غره به من، مشغول آروم کردن اوضاع و نشوندن بچه ها شد. از جام بلند شدم. جلوي در رسيده بودم که گفت: من با شما يه صحبتي دارم.

با لبخند گفتم: جلوي بچه ها؟

و چشمک زدم. با اخم گفت: بيرون منتظر باشيد!

انگشت هام رو با احترام روي پيشونيم گذاشتم و به سمت در چرخيدم. زياد طول نکشيد که از کلاس بيرون اومد و يه راست به طرفم سرعت گرفت. دست هام رو به نشونه ي تسليم بالا آوردم و با خنده گفتم: توپت پره ها!

نخنديد و گفت: اعتماد نداري. نه؟

دست هام رو توي جيب هاي شلوارم بردم و گردنم رو کج کردم تا حرف هاش رو بزنه. ادامه داد: به من اعتماد نداري. همه اش يه ربع هم نشد صحبتمون... من که نمي تونم وسط حرف بزنم تو ذوقش.


romangram.com | @romangram_com