#کوچ_پارت_142

- زن؟

- نه.

- از هفت دولت آزادي که! خوش به سعادتت!

خنديد. ياد شرط و شروط رکسان افتادم و گفتم: تو فکرشم... همين روزها.

به شونه ام ضربه اي زد و گفت: دير هم کردي.

خنديدم. به کوچه اي اشاره زد و گفت: بي زحمت نگه دار!

پياده شد و هر چي اصرار کرد کرايه نگرفتم. وقتي دور شد گوشي رو از جيبم در آوردم. نه اينکه خيلي بچه دوست باشم اما اون پوشک ها بدجوري قلقلکم داده بود. دلم هم هواش رو کرده بود. روي شماره اش مکث کردم. چي بايد مي گفتم؟ هنوز پولم جور نبود. حداقل چند سري بايد پشت موتور مي نشستم تا بتونم پا جلو بذارم و کسي هم نتونه سنگ بندازه. حرف هاي خودش هم که قوز بالا قوز بود. تا وقتي هر چي گفته بود رو فراهم نکرده بودم پيش قدم نمي شدم. بعد من مي دونستم و اون اگر دوباره بهونه مي گرفت! نفس عميقي کشيدم و گوشي رو سر جاش برگردوندم.

همين که از آموزشگاه بيرون اومد، ماشين رو از پارک در آوردم. مي دونستم چون رامبد و پگاه امروز نيومدند، تنها بر مي گرده خونه. تو پياده رو بود. موازي با قدم هاش حرکت مي کردم. بالاخره اين طرف رو نگاه کرد. ترمز زدم و بلند گفتم: خونه ميري، برسونمت.

سر تکون داد و گفت: مرسي، خريد دارم.

- خب مي برمت.

با خنده گفت: نه، لازم نيست.

خوشبختانه دعواي توي مغازه کم کم داشت فراموش مي شد. يا شايد هر دو مي خواستيم به روي خودمون نياريم که اصلاً اتفاقي افتاده. نه از شرط هاي رکسان حرفي مي زديم، نه از رفتار من، حتي نه از اشاره هاي غير مستقيممون به ازدواج. يه ماشين از پشت سرم بوق زد و با داد رد شد. گفتم: بيا بالا! راه رو بستم.

نگاهي به خيابون و ماشين ها انداخت. در جلو رو باز کردم و هل دادم. وارد خيابون شد و نشست. راه افتادم و گفتم: چرا تعارف مي کني؟ ماشين که هست.

- تعارف ندارم.


romangram.com | @romangram_com