#کوچ_پارت_135

جوري گفت که انگار با مستخدم شخصيش صحبت مي کنه. به اين جماعت رو دادن نيومده بود. من هم اخم کردم. حوله ي خيس رو سمتش پرت کردم که خودش رو با چندش عقب کشيد. جلو تر از اون راه افتادم. يه عده رفته بودند و تعداد کمي که باقي مونده بودند، قيافه هاشون واقعاً پکر و داغون بود. با وجود اينکه سعي مي کردند ظاهرسازي کنند اما هنوز هم قابل تشخيص بود. سمت کمالوند رفتم که به صندلي کنارش اشاره زد. نشستم و آروم گفتم: من بايد زودتر برم.

سرش رو جلو آورد و مثل من آروم گفت: مي دونم... ما هم زياد نمي مونيم. کورس رو ميندازيم آخر شب که بعدش همه مي خوان برن.

و با خنده صداش رو بلند کرد و با اشاره به بقيه ي جمع کوچيک گفت: مگه نمي بيني خستگي بهشون فشار آورده؟!

بلند زير خنده زد و دخترش که کنار من نشسته بود هم خنديد. البته که منظورش از خستگي باختشون بود. يکي از مردهاي هم سن و سال کمالوند گفت: حق داري کبکت خروس بخونه، بعد از 4 ماه يه چيزي اومد کف دستت!

کمالوند خنديد و گفت: 4 ماه کجا بود؟ همين ماه پيش بود!

يکي ديگه با تمسخر جواب داد: اون يه دفعه رو ميگي؟ به زور نماز شب!!

و پوزخند زد. حال کري و کل کل سر مسابقه رو نداشتم. دستم رو زير چونه زدم و سعي کردم که گوش ندم. دختر خوشگلي بهمون گيلاس تعارف کرد. دختر کمالوند برداشت. من رد کردم. کمالوند دو تا برداشت و يکي رو به مرد جوون کنارش داد. مرد گرفت و با خنده گفت: همه مون مي دونيم مشکل چيه جناب يکتا... پدر من رو دور برد که بيفته ديگه شانس همه از بين ميره... اما نترسيد، چي ميگن؟... خدا بزرگه.

و به کمالوند نگاه کرد که لبخند مي زد و در حاليکه با سر تاييد مي کرد، مي گفت: تجربه ثابت کرده دوست من!... تجربه!

مردي که «يکتا» صداش زده بود، بلند شد و گفت: چطوره سري بعد رو بندازيم جلو تا دور برد پدر شما رو هم ببينيم...

بعد با چند نفر دست داد. کمالوند گفت: بد فکري نيست.

موقع دست دادن و خداحافظي کردن باهاش، علني تو روش مي خنديد. دخترش جوري که فقط من بشنوم گفت: چرا برنداشتي؟ واسه برد تو شامپاين باز کردند!

- من بايد تا تهران رانندگي کنم!

- بابام حواسش نشد وگرنه گير مي داد. بگير.

مال خودش رو به طرف من گرفت و ادامه داد: فقط بگيرش بالا، همين.


romangram.com | @romangram_com