#کوچ_پارت_134
- عمراً. فقط شانس آوردي.
مرد ديگه اي از پشتش ظاهر شد و جلوي در رو به من گفت: برو داخل يه کم به خودت برس، بعد بيا پيش آقا... کارت داره.
پسر ازش پرسيد: جلوي بقيه؟!!
- آره. از تو هم تشکر کرد. اگه لازمت داشتيم تماس مي گيريم.
پسر با تعجب به مرد و بعد با نفرت به من نگاه کرد. خيلي مودبانه دکش کرده بودند. فکر نمي کردم بعد از گيج شدنم تو دور هاي اول نگه ام دارند. شايد مي خواست همين رو بهم بگه. مرد دوباره به من گفت: بجنب!
پسر با حرص رفت و من گفتم: من کاري با آقاتون! ندارم. پولم رو بديد برم.
- پولت دست خودشه.
حرف زدن فايده اي نداشت. از اتاقک خارج شدم. مرد کرکره رو بست و من به طرف ساختمون رفتم. بر عکس سر و صداي زيادشون، مهموني خيلي خصوصي و جمع و جور بود. من خيلي جاها سر زده بودم ولي معمولاً فضاهاشون شلوغ پلوغ بود و آدم هاي جورواجور داشت. اينجا فرق مي کرد. نه اينکه رقص و پيک تو کار نباشه، ولي همه چيز برنامه ريزي شده و تر و تميز بود. وسيله ها شبيه خونه چيده شده بود و حتي سالن پرده هاي شيکي داشت. جوري از کنار جمعيت رد شدم که جلب توجه نکنم. مي دونستم آشناهاي من اين جور جاها پيداشون نميشه اما حوصله ي پولدارها و طرز نگاهشون به بقيه رو نداشتم.
وارد سرويس بزرگ آقايون شدم که مثل کل ساختمون غرق نور بود و سراميک هاي کف از سفيدي و تميزي برق مي زد. جلوي آينه ي بزرگي که اندازه ي يه ديوار کامل بود، به خودم نگاه کردم. به هم ريخته نبودم. فقط هفت دور چرخيدن با موتور بود. سرم رو طبق عادت زير شير آب گرفتم. سرد بود و تو تابستون مي چسبيد. موهام کوتاه بود و زود خشک مي شد. سرم رو بلند کردم. پنجه هام رو داخل موهام فرو بردم و سمت بالا کشيدم. توي آينه ديدم لاي در ِ باز، دختري ايستاده. لازم نبود دقت کنم تا بشناسمش. صورت عروسکيش چيزي نبود که از ياد آدم بره. گفتم: من اشتباه اومدم يا شما؟
آب از سر و صورتم مي چکيد و اگر خونه بودم. تيشرتم رو در مي آوردم. با خونسردي جلو اومد و حوله ي کوچيکي رو به طرفم گرفت. جواب داد: گفتم شايد لازمت بشه.
حوله رو روي سرم انداختم. توي آينه لبخند زدم و گفتم: کس ديگه اي نبود بياره؟!
- زود باش!
بعد از دو دقيقه حوله رو برداشتم و در حال مرتب کردن موهام گفتم: تيشرتم مشکلي نداره؟
در رو برام باز کرد و با اخم گفت: چشم کسي به لباس موتور سوار باباي من نيست!
romangram.com | @romangram_com