#ضربه_نهایی_پارت_291
لبخندی محور روی لبانش شکل گرفت .
نگاه خاتون از از موتور به سمت سرمه چرخید وسراج گفت
_حق باتو بود خاتون یسنای تو زنده س ببین ..یسنا برگشته ..
سرمه محتاط به سمت آن ها قدم برداشت و خاتون لب زد
_ یسنا
با اشاره ی نامحسوس سراج، سرمه در چند قدمی خاتون ایستاد .
سر خاتون به سمت سراج برگشت ودرحالیکه با انگشت جایی را که سرمه ایستاده بود نشانه رفته بود ناتوان لب زد
_یس..یس..یسنا
یسنای م ..من زن..ده س
همزمان با سکوتش قطره اشکی از گونه های چروکیده اش غلتید ودر فرورفتگی چانه وگردنش محو گردید .
نگاه مبهوت سرمه از روی آن زن به سمت صورت پراخم سراج چرخید .دست مشت شده وفک منقبض وفشرده شده ا ش نشان می داد
این صحنه ی دردناک تا چه حد اورا برانگیخته س ....
درنهایت سراج لبخندی محو روی لب نشاند و با انگشت شصت رد خیس قطره اشک را از صورت او زدود و لب زد
_ بهت قول داده بودم یسنا رو پیشت برگردونم !یسنا منتظرته خاتون ...
سر خاتون با تردید به سمت سرمه چرخید وبه سختی زمزمه کرد
_یسنای من زنده س سراج ...اون زنده س ...درست مثل تو رویاهام...
دست خود را از دور بازوی سراج بیرون کشید وسراج محتاط قدمی از او فاصله گرفت ..خاتون هنوز دومین قدم را برنداشته بود که
زانوهای لرزانش تحمل وزنش را نیاورد وتعادلش را از دست داد
قبل از اینکه سراج بخواهد قدمی به سمت اوبردارد سرمه ناخواسته تقریبا به سمت او شیرجه رفت وقبل از اینکه بدن خاتون پخش
آسفالت داغ زمین شود او را در آغوش کشید.
romangram.com | @romangram_com