#ضربه_نهایی_پارت_290
صدای بوق هشدار آمیز ماشین محافظ ها را شنید وپوزخندی کنج لبش قرار گرفت .
به محوطه ی آسایشگاه که رسیدند ماشین سراج را دید و قلبش مجدادا به تلاطم درآمد .می ترسید که همه چیز آن طور که باید پیش
نرود و او به آزادی که سراج قول آن را داده بود نرسد !!
سراج زیر بغل خاتون را گرفت و سعی داشت قدم هایش را با قدم های سست وناتوان آن زن که حکمش برای او کمتر از مادر نبود یکی
کند .
نگاهی به ساعت مچ دست خود انداخت طبق نقشه تا چند دقیقه ی دیگر سرمه باید می رسید .نفس عمیقی کشید وسعی کرد استرس را از
خود دور کند
هنوز چند قدمی مانده بود تا به ماشین برسد که صدای موتور راشنید ونگاهش باسرعت به سمت صدا چرخید . سرمه را دیدو لبخندی
ناخواسته کنج لبش شکل گرفت .
سرمه چون سراج را دید که زنی در آغوشش جمع شده بود چند نفس عمیق کشید تا ترس واضطراب را از خود دور کند .سپس طبق
نقشه مسیری را جلو رفت یک دور زد و در تیر راس نگاه آن ها در حالیکه ضربان قلبش اوج گرفته بود وبیخ گلویش از وحشت خشک
شده بود ترمز جلو را گرفت وپشت موتور را بلند کرد و موتور را نگه داشت .همزمان با ایستادن موتور قلب او نیز ، برای لحظه ای
ایستاد .او موفق شده بود از عهده ی آن کار سخت برآید و حالا باید نتیجه ی کار را می دید .
امیدوار بود آن شوک لازم هرچه زودتر
به آن زن بیاید تا سلامتی خود را کاملا به دست اورد تا ماموریت او تمام شود .
از موتور پیاده شد و کلاه خود را از سر جدا کرد .موهای کوتاهش در اطرافش مهار گردید و برای چندمین بارقلبش را به درد آورد که
مجبور شده بود موهای محبوب وبلندش را به اندازه ی موی یسناکوتاه کند .
سراج درحالیکه نگاه سرد خاتون را که به موتور زل زده بود زیر نظر گرفته بود یسنا را صدا زد .احساس کرد جسم نحیف خاتون
باشنیدن این اسم لرزید .
romangram.com | @romangram_com