#ضربه_نهایی_پارت_288
سرمه که متوجه ی منظور اوشد ه بود خشمگین از ضعف خود مشتی به آب زد و فریاد کشید
_ لعنت به تو ، شاید من رو بتونی مجبور به این کار کنی اما مطمئنا نمی تونی زبونم رو کنترلم کنی !!!
سراج خنده ای درگلو کرد .
این دختر می توانست در موقعیت های سختی که قرار می گرفت با شهامت وجسارتش اورا بارها وبارها شگفت زده کند .
در حینی که از او فاصله می گرفت وبه سمت در می رفت گفت
_احتمالا !!
اعتراف می کنم تو دختر زبون درازی هسی و امیدوارم روزی این زبون سرخت سرسبزت رو به باد نده !!!
واما باید بدونی که حرف سراج هیچوقت دوتا نمیشه !!
واما هیچ وقت کسی از معامله باسراج ضرر نمی کنه دختر !!!
حالا دوشی بگیر و برو خوب استراحت کن که فردا روز سخت و مهمی خواهی داشت
سرمه زیر تابش مستقیم آفتاب ، به آن موتور غول پیکر تکیه زده بود واز شدت استرس با کف پاهایش روی زمین ضرب گرفته بود.
نگاه پریشان ونا امیدش را روی چهره ی جدی وخشک آن سه مرد غول پیکر که محافظ او بودند چرخاند و روی شخص سومی که با
گوشی صحبت می کرد لحظه ای مکث کرد واز ذهنش گذشت کاش می توانست از سد آن سه عبور کند وخود را نجات دهد . اما
بلافاصله ذهنش به شب قبل فلش بک زد
صدای هشدار آمیز وپر صلابت سراج در فضای بسته ی اتاقش طنین انداخت
_خوب گوش کن سرمه
باشنیدن نام خود از زبان او ، مورمور شد و از ذهنش گذشت این مرد هر دفعه که بحث جدی بود او را به اسم و بدون هیچ برچسبی
صدا میزد
_شاید تا الان از هر اشتباهی که کردی ساده گذشتم اما این دفعه پای یکی وسطه که خاطرش برام خیلی عزیزه
پس سعی کن نقشه های من رو خراب نکنی !!!!!
romangram.com | @romangram_com