#ضربه_نهایی_پارت_284

سراج سری تکان داد وگفت
_اگر می خواهی از این وضعیت هرچه زودتر نجات پیدا کنی باید کاری رو که من میگم انجام بدی !
همزمان باگفتن این جمله ، کمی مجدادا سرش را چرخاند و چون برق خوشحالی ودرعین حال ناباوری را در نگاه سرمه دید لبخندی محو
روی لب نشاند .
سرمه در حالیکه قلبش به شدت می تپید با تردید پرسید
_چه معامله ایی ؟!
سراج جرعه ای از جام خود را نوشید وپوزخندی به ترس کلام اوزد و گفت
_نترس دزد کوچولو .. کاری نیست که نتونی بکنی !!
سرمه خواست دست خود را از کتف او جدا کند که سراج مجدادا برگشت و با تحکم گفت
_کارت رو بکن
سرمه که بی نهایت هیجان زده بود و کنجکاویش تحریک شده بود بدون اعتراض باردیگر آب داغ را روی کتف او ریخت و باصدایی که
می لرزید قاطعانه لب زد
_اما من هرکاری نمی کنم
صدای پوزخند صدا دار سراج را شنید
_می دونم دختر !!
لحظه ای مکث کرد و چون صدای نفس های کشدار سرمه راشنید ادامه داد
باید یک مدت ، نقش کسی رو بازی کنی که دیگه نیست
سرمه حیرت زده در حالیکه نگاهش روی رگهای گردن او که ناگهان متورم شده بود می چرخید زمزمه کرد
_ چی ؟!
سراج به تلخی گفت

romangram.com | @romangram_com