#ضربه_نهایی_پارت_278

سرمه ناخواسته خود را در آغوش او جمع کرد و ملتمسانه نالید
_لطفا لطفا
سراج تاک ابرویی بالا انداخت و با طعنه گفت
_ هیچ وقت تو زندگیت از کسی خواهش نکن نه حداقل
از یک آدم پست ورزل و منفور !!!
سیبک گلوی سرمه لرزید .پلک هایش روی هم افتاد وبا فرو رفتن در آب تقریبا داغ از هم گشوده شد و دیگر آن حالت التماس در
نگاهش هویدا نبود .
شاید حق با سراج بود .التماس به همچین ادمی مانند کوبیدن آب در هاونگ بی فایده بود .
در هرصورت او مدت ها بود که مرده بود و دیگر چه اهمیتی داشت که جسم مرده وبی روحش توسط این مرد دریده شود یا نه !!!
سراج با نگاهی دقیق و موشکافانه نگاه او را که به یکباره یخ زده بود را کاوید.
گویی می خواست تا عمق ذهن اورا بخواند .سپس لبخندی زد و کلید سفید رنگی را که بالای وان قرار داشت فشار داد .
سرمه خود را در آب جمع کرد وتا گردن در آب فرورفت .
کمتر از چند دقیقه بعد تقه ای آرام به در حمام خورد . نگاه سرمه سریع به سمت در حمام چرخید و روزنه ای از نورامید در دلش تابید
.
خواست دهان باز کند ، فریاد بکشدو طلب کمک کند. اما نگاه سراج و پوزخند شکل گرفته در کنج لبانش مانع از این کار شد .
دستش را کلافه از اب بیرون کشید و موهای خیسش را به پشت گوش هدایت کرد .
احمقانه و مضحک بود اگر فکر می کرد در آن عمارت کسی به فریاد او می رسد !!
وقتی ان طور به نظر میامد که حتی خود خدا هم اورا فراموش کرده است !!!
سراج بدون کلمه ای حرف به سمت در حمام رفت آن را تا نیمه گشود و سینی را از دست خدمتکار گرفت و با پا مجدادا در حمام را
بست . در مقابل چشم های درشت شده ی سرمه به سمت وان حرکت کرد .

romangram.com | @romangram_com