#ضربه_نهایی_پارت_277

سرمه لب گزید تا فریاد نکشد .
سراج در حالیکه مسیر کوتاه وان را در پیش گرفته بود لبخندی زد سرش را به او نزدیک کرد ودر فاصله ی کمی از صورت او گفت
_ومنم کاملا باتو موافقم دزد کوچولو
متاسفم که گیر ادم محجوب وجنتلمنی نیفتادی !!!
خونسردی وآرامش او کاملا با روان سرمه که برعکس او کاملا زود جوش وعصبی بود بازی می کرد .
با خشم زمزمه کرد
_اخه چطور می تونی انقدر رزل باشی !!
سراج او رابیشتر به خود چسباند چشمکی نثار نگاه غضب الود او کرد و باشیطنت لب زد
_به لطف شیطون واراده ی آهنین !!
سرمه با شنیدن این جمله نفس پرخشمش را به سمت بیرون پرتاب کرد وچون حرارت اب به پوست برهنه ی بدنش برخورد کرد
بحث را کلا فراموش کرد
وحشت زده زیر چشمی نگاهی به وان پر از آب انداخت ولرزید .
خوب می دانست تا دقایقی دیگر چه چیزی در انتظارش نشسته است .لحظه ای تصویر پر ابهت ومردانه ی پدرش در ذهنش تداعی شد
وچیزی در انتهای قلبش فرو ریخت .
پر بغض لب زد
_ولم کن برم !!
سراج نگاهی به صورت برافروخته و چشم خیس او انداخت و در جواب او لبخندی دندان نما زد ودندان های سفید ومرتبش را به رخ
سرمه کشید.

به وان رسید خم شد و جسم لرزان سرمه را قبل از اینکه داخل آب بگذارد

romangram.com | @romangram_com