#کیارش_پارت_97

آریان - چون شش سال و نیم یه دختره نامزدم بود ولی بعد فهمیدم که منو به خاطر پولم میخواست اون منو ول کرد و با یکی دیگر ازدواج کرد اونم فقط به خاطر پول، واسه همین دیگه دلم نمیخواد ازدواج کنم البته جریان اینکه کیارش چرا نمیخواد ازدواج کنه هم جالبه!
همه کنجکاو به من نگاه کردن، آخ خدا بگم چکارت کنه آریان! چرا پای منو وسط میکشی؟
کاوه - بگو، قول میدم منم جریان عشق و ازدواج مو بهت بگم!
به ناچار گفتم:
- هجده ساله بودم که فهمیدم عاشق دختر عمومم مدت زیادی نگذشته بود که متوجه شدم یه دختر پسربازه ازش دوری کردم یه سالی ندیدمش ولی با این حال هنوزم دوسش داشتم بعد از یک سال با بابا و مامان و ستاره رفتیم شمال وقتی رسیدیم شب بود ستاره اصرار کرد که بریم قایق سواری ما هم رفتیم سوار قایق شدیم وقتی رسیدیم به قسمت عمیق دریا کف قایق شکست و افتادیم تو آب خیلی سعی کردم نجات شون بدم ولی نشد خلاصه پدر و مادرم و ستاره غرق شدن و من زنده موندم حالم خیلی خراب بود افسردگی گرته بودم روانپزشک گفت که برید یه شهر دیگه واسه بهبودیم خوبه رفتیم خرم آباد سه چهار ماهی گذشت که با یه دختر آشنا شدم که کپی برابر با اصل ستاره بود اولش به خاطر ستاره دوسش داشتم ولی کم کم بهش علاقمند شدم شش سال گذشت ولی من جرات نکردم بهش بگم که دوسش دارم که ستاره پیداش شد و معلوم شد اون موقع که داشته غرق میشده یه نفر با قایق تو دریا بوده که نجاتش داده ولی ستاره حافظه شو از دست میده بعد شش سال همه چی یادش میاد و اونم برمیگرده ولی من دیگه دوسش نداشتم تمام فکر و ذکرم شده بود شبنم، شش ماه طول کشید تا جرات کردم و به شبنم گفتم دوسش دارم ولی اون منو رد کرد شش ماه توی هر مهمونی جلوی دوست و دشمن بهش گفتم دوسش دارم اونم هربار منو رد کرد تا که یه بار طاقتم طاق شد و گفتم دیگه بهت نمیگم باهام ازدواج کن تا وقتی که خودت بیای جلوی جمع بهم دوسم داری ولی اون همون روز به خواستگارش جواب بله رو داد و خاستگارشم که عجله داشت گفت همین فردا عقد کنیم من و آریانم قرار گذاشتیم که فرداش برگردیم تهران شبم که جریان طنین و طناز پیش اومد امروز شبنم با شوهرش اومده بود شوهرش گفت میدونسته من شبنم و دوست داشتم ولی نامردی کرده و ازش خواستگاری کرده و ازم خواست ببخشمش منم بخشیدمش!
طنین - شبنم و هم بخشیدی؟
- نه شبنم از اولشم با نقشه وارد زندگی من شد و با دروغ جلو اومد اون گفت آرشام یه لات چاقوکشه که داداششو کشته و خاستگارش بوده و بهش جواب رد داده درحالیکه آرشام نامزدش بود و جون داداش شبنم و نجات داده بود، اون حتی بهم دروغ گفت که خرم آبادیه اون خرم آبادی نبود ولی من با وجود فهمیدن دروغاش بازم دوسش داشتم ولی اون فقط منو مثل یه نردبون میدید همین و بس وقتی فهمیدم آرشام نامزد شبنم بوده رفتم پیشش و ازش خواستم منو ببخشه بهم گفت خیلی وقته منو بخشیده و حتی منو دعا هم میکنه، ازش پرسیدم چرا؟ اون گفت که به خاطر زن خوبی که داره و خانواده ی خوشبختش!
آه کشیدم، آریان با لحن عصبی گفت:
آریان - پس چرا به من نگفتی که بخشیدتت؟
شیطون خندیدم و سرمو تکون دادم آریان با لحن عصبی تری گفت:
آریان - چرا اونوقت؟
- چون حوصله نداشتم یه ساعت واست توضیح بدم!
آریان - آهان راست میگیا اگه میافتی دو ساعت ازت سوال میپرسید که کی ازدواج کرده؟ با کی ازدواج کرده؟ چطوری با هم آشنا شدن؟ و غیره درسته؟
- دقیقا!
آریان یه مشت زد تو بازوم و گفت:
آریان - چه آدمم امیدوار میکنه تو الان باید بگی نه تو فقط یکم کنجکاوی، نه اینکه غیر مستقیم بگی فضول و خاله زنکی!

romangram.com | @romangram_com