#کیارش_پارت_62
آریانم بدون تشکر دنبال من اومد با هم رفتیم تو نشیمن و رو یه مبل دونفره نشستیم
آریان - من تشنمه!
- آب میخوای!
آریان - آره میری بیاری؟
- باشه!
پا شدم رفتم که آب بیارم که صدای طنین و شنیدم که میگفت:
طنین - مگه ما چیکار کردیم که باهامون اینجوری رفتار میکنن؟
خاله فرانک - آروم تر الان میشنون مهمونن جلوشون چیزی نگو باشه؟
طنین - باشه ولی فقط به خاطر شما!
یه سرفه ی مصلحتی کردم که متوجه من بشن!
- ببخشید ميشه دوتا لیوان آب به من بدید؟
طنین - بله ميشه!
و رفت دوتا لیوان آب برام ریخت و گذاشت تو سینی و داد دستم و روشو از برگردوند بهش نمیاد اینقد دختر حساسی باشه بی خیال سینی رو بردم و گذاشتم رو میز جلوی آریان و خودمم نشستم پیشش دیگه تا وقتی از خونه خارج شدیم هیچ اتفاقی نیفتاد ازشون خداحافظی کردیم و سوار ماشین شدیم و راه افتادیم سمت خونه بعد از یه ربع رسیدیم خونه من و آریان اونقد خسته بودیم که سریع رفتیم تو خونه و به هم شب بخیر گفتیم و رفتیم اتاقشون و خوابیدیم!
صبح با صدای اذان از خواب بیدار شدم رفتم وضو گرفتم و نمازمو خوندم خواستم سجاده رو جمع کنم که آریان گفت:
آریان - قبول باشه سجاده رو جمع نکن من میخوام نماز بخونم!
از روی سجاده بلند شدم آریانم اومد و نمازشو شروع کرد منم رفتم آشپزخونه و یه صبحونه ی مفصل درست کردم و چایی هم دم کردم به محض پایان کارم آریان اومد تو آشپزخونه و گفت:
romangram.com | @romangram_com