#کیارش_پارت_224
با درموندگی گفتم:
- به هوش میاد؟
پرستار - امیدتون به خدا باشه!
آریان - کیارش تو اینجا چیکار میکنی؟
برگشتم آریان هراسون پشت سرم وایساده بود هیچی نگفتم!
آریان - بیا بریم!
با بی حالی گفتم:
- نمیام!
آریان اومد دست مو کشید که من و با خودش ببره، در همون حالم گفت:
آریان - میای خوبشم میای!
با لحن بغضدار و لرزونی گفتم:
- نمیام به خدا آریان اگه من و ببری دیگه دوستی مون تموم میشه!
دستای آریان از حرکت وایساد و با چشمای اشکس نگام کرد دستاشو برداشت و با صدای بینهایت لرزونی گفت:
آریان - باشه ولی باید قول بدی خودتو اذیت نکنی و هر وقت احساس خستگی یا درد داشتی بیای بریم خونه و استراحت کنی قبوله؟
چاره ای نبود واسه همین سرمر به نشونه ی مثبت تکون دادم!
آریان - نشنیدم چی گفتی قبوله؟
romangram.com | @romangram_com