#کیارش_پارت_194

- به سلامتی! در ضمن زندگی تو اصلا به من ربطی نداره من فقط گفتم با زنت خوش باشی و با ما کاری نداشته باشی چیزه بدی گفتم؟ حالا هم برو پیش زنت فکر کنم کارت داره که اینجوری بهت علامت میده عزت زیاد (لات شد پسره خخخخخ سخنی از نویسنده)
و با کاوه راه افتادیم سمت ویلا سیاوشم به ما ملحق شد توی راه اینقد کاوه و سیاوش مزه پروندن و سر به سرم گذاشتن که حسابی سرحال اومدم تا نهار من و کاوه و سیاوش و علی با هم یه دست فوتبال بازی کردیم من و سیاوش تو یه گروه کاوه و علی هم تو یه گروه بودن آخرشم 4-3 ما بردیم دیگه هیچکدوم از مردا با آریان کاری ندارن، من دلم واسش تنگ شده ولی اون دیگه نمیخواد با من دوست باشه زور که نیست... بی خیال!
ترسا - ناهار یا شما آقایونه!
سیاوش - جانننننن؟ من که آشپزی بلد نیستم!
- من بلدم باشه چشم حالا جمع حاضر چی میل دارن؟
ترسا - همه با جوجه کباب موافقید؟
همه با هم - بله
سیاوش - اینو که همه بلدن، کیارش میشه منم کمکت کنم؟
سرمو به نشونه ی مثبت تکون دادم دلم گرفت همیشه من و آریان و سیاوش با هم جوجه هارو کباب میکردیم ولی حالا آریان حتی یه نگاهم به من و سیاوش م میندازه اصلا به درک!
- سیاوش تو برو جوجه هارو سیخ بگیر منم میرم زغال رو اتیش میکنم!
سیاوش با ذوق دستاشو بهم کوبید و گفت :
سیاوش باشه دوتا سیم اضافه میزنم تا رو اتیش بزنیم باشه؟
پر ذوق گفتم :
- باشه!
کاوه - ناخنک زدن کار درستی نیست!
سیاوش با سرخوشی گفت :

romangram.com | @romangram_com